عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
بازم یه ماه رمضون اومد و سریع هم رفت. خوش به حال اونایی که از این ماه به بهترین نحو استفاده معنوی کردن. و بدا به حال کسایی مثل من که نه حلولشو فهمید و نه اتمام مهمانی رو. ماه مبارک تموم شد و باز دست و پای شیطان باز شد و دارد به من لبخند وسوسه آمیز میزند. کاش توشه ای از رمضان بر میداشتم تا بتونم تا رمضان دیگر در مقابل این شیطان رجیم کم نیارم...خدایا خودت کمکم کن.
نوشته شده توسط لولي در ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت
سلام بر همه دوستان گلم
عیدتون مبارک باشه
امروز از همه روزها دلتنگ تر بودم...نمیدونم چرا؟ شاید چون آقا امروز از همه روزها دلش پرخون تر بود...از این همه بی بندو باری ها به بهانه جشن و ...
نوشته شده توسط لولي در ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت
شطرنج
اين پياده مي شود، آن وزير مي شود
صفحه چيده مي شود، دار و گير مي شود
اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رخ
در پيادگان چه زود مرگ و مير مي شود
فيل كج روي كند، اين سرشت فيلهاست
كج روي دراين مقام دلپذير مي شود
اسپ خيز مي زند، جست و خيز كار اوست
جست و خيز اگر نكرد، دستگير مي شود
آن پياده ضعيف راست راست مي رود
كج اگر كه مي خورد، ناگزير مي شود
هر كه ناگزير شد، نان كج بر او حلال
اين پياده قانع است، زود سير مي شود
آن وزير مي كشد، آن وزير مي خورد
خورد و بردِ او چه زود چشمگير مي شود
ناگهان كنار شاه خانه بند مي شود
زير پاي فيل، پهن، چون خمير مي شود
□
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است
هر چه خواست مي شود ، گرچه دير مي شود
اين پياده ، آن وزير... انتهاي بازي است
اين وزير مي شود، آن به زير مي شود
برگرفته از گزينه شعر قصه سنگ و خشت
سروده محمد كاظم كاظمي
نشر نيستان
چاپ اول: 1384
نوشته شده توسط لولي در ساعت 4:48 موضوع | لینک ثابت
شمس لنگرودي با رفتن خسرو شكيبايي و با ياد اين چهره و صداي به
يادماندني سينما،تئاترو تلويزيون ايران، قطعه شعري گفته است. قطعه شعر اين شاعر
براي هامون سينماي ايران ،« مرا به حال خودم بگذاريد» نام دارد:
مرا به حال خودم بگذاريد
سنگ ها
خسرو مرده است
و شما برقراريد
نامش روي كدام شما حك شود؟
مي خواهم
درتاريكي سينما بنشينم
و روياهايم راببينم
روياهايي كه فقط
در تاريكخانه هاي شما ظاهر مي شوند.
مرا به حال خودم بگذاريد
صف ها، باجه ها!
همه تان به خانه ي خود مي رويد
تنها اوست
در صف ناآشناياني بي بازگشت ايستاده است
و دلش
براي باجه ي سينما تنگ مي شود
تنها او
به پشت سرش نگاه مي كند و پيش مي رود.
مرا به حال خودم بگذاريد
تا صداي قطار را بشنوم
كه چهره ي او را دور مي كند
آه خسرو مردگان!
با چشم بسته چطور بازي مي كني
در فيلمنامه اي كه نشانت ندادند
در جمع مردگان تماشاچي
كه از دلتنگي بسيار
آه مي كشند.
بازي مكن
فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.
بازي مكن
خيمه شب بازي ها فقط براي ادامه ي زندگي بود
شمس لنگرودي
بيست وهشتم تيرماه 87
نوشته شده توسط لولي در ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت
در خيابان كساني هستند كه به آدم نگراني تعارف ميكنند اما من كه دغدغهِ خوشبختيام نيست به شادي اين خوشبختهاي كوچك ميخندم پس ميآيم با زنبيلهايي از ترانه و آويشن و مرداني را سلام ميدهم كه تو را در تنفس خود دارند و يك لبخند تو را به هزار بار عافيت محض ترجيح ميدهند كساني كه از هم ميپرسند <چگونه هنوز هم زندهايم؟> نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و ترانههايم را از زيبايي ميآكنم و با تمام حنجرههاي صبور آواز ميخوانم نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم ميان آفتاب و مردم راه ميروم و ترانههايم را كه از اميد سرشارند در جيبشان ميريزم در سبدهاي خاليشان در دلشان و دفتر لبخندهايم را با مردم كوچه و خيابان ورق ميزنم با كودكان امسال مردان سالهاي ديگر كه منشور تحقق آفتاب را در سرانگشتان خويش دارند كودكاني روشن كودكاني از پشت آفتاب از صلب سخاوتمند بهار كودكاني كه هر پنجشنبه عصر در بهشت شهيدان آيندهِ وطنم را به شور مينشينند كودكاني كه مسير بهار را تعيين ميكنند نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و ترانههايم را از آب و آفتاب ميآكنم براي بهاري كه هست براي بهاران در راه نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و با تمام حنجرههاي تشنه فرياد ميزنم: تحقق آفتاب حتمي است پرندگان ميآيند.
نوشته شده توسط لولي در ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت
سلام بر همه همسايه هاي مجازي دهكده اينترنتي. آمده ام كه همسايه شما باشم..مرا پذيرا باشيد..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط لولي در ساعت 14:52 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
دلم رميده لوليوشيست شور انگيز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
....................